X
تبلیغات
رایتل

بعد از چند ثانیه از اتاق خارج شد و به سمت میز شام رفت. بعد از شام هم حدود یک ساعت که پروانه و رویا در اتاق با هم صحبت میکردند خانواده عمو حسن عزم رفتن کردند . قرار شد رویا پس فردا جواب بدهد .رویا به اتاقش رفت .کت و دامن و شالش را روی میزش پرت کرد و بلوز شلوار راحتی اش را پوشید.زیر پتو خزید. کسی در زد و با اجازه رویا ، فریبا وارد اتاق شد . فریبا روی صندلی نشست و بی معطلی گفت:
- رویا؟میتونم نظرت رو بپرسم؟
- من نمیدونم...یعنی باید خیلی بیشتر از این بهش فکر کنم.
نفس عمیقی کشید و با یک نفس گفت:
- انتظار نداشته باش یک ساعت بعد از رفتنشون بهت بگم زنگ بزن بگو فردا بیان برای گذاشتن قرار عقد و عروسی و تعیین مهریه و ...

 

 

فریبا دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و گفت:
- بسه سرم رفت...خیلی خوشحالم فراموشی ات ربطی به اخلاق و مهارت هات نداره و این دیوانه بازی هات رو یادت نرفته ...
لبخندی زد و ادامه داد:
- رویا...خودت می دونی که توی خانواده ما هیچ اجباری برای ازدواج نیست...یعنی من و علی بابا هیچ وقت تو رو برای ازدواج مجبور نمی کنیم..متوجه منظورم که هستی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- ولی خب...میدونی موقعیه که فردی که از همه نظر کامله وارد زندگی ات بشه و تو راحت بیرونش کنی به خودت خیانت کردی...عقاب از همه نظر پسر خوب و کاملیه...بهم قول می دی خوب بهش فکر کنی؟
رویا لبخندی زد و سرش را بالا و پائین کرد.فریبا زیر لب گفت:
- خوبه...
از جایش بلند شد و سمت در رفت.
- راستی..فردا که خونه ای؟
رویا سرش را خاراند.
- فکر کنم گفتی روزهای زوج دوازده تا دو کلاس شنا دارم نه؟
- آهان آره ...خب یادته گفتی دوست داری توی یه مهمونی با فامیل هات آشنا بشی نه؟
- آره خیلی برام سخته هیچ کس رو بجز تو و علی بابا و خانواده ی عمو حسن نمیشناسم.
- خب فردا یکم زودتر بیا خونه چون ساعت چهار یه مهمونی گرفتم فامیل های مامانت رو دعوت کردم.
- باشه چشم.
فریبا خواست از در خارج شود.رویا در لحظه دلش برای او سوخت. چه قدر برایش درد ناک بود که فریبا نمیگفت فامیل های خودم و میگفت فامیل های مادرت .صدایش زد:
- فریبا..
فریبا برگشت و نگاهش کرد.
- بله؟
- دستت درد نکنه .خیلی زحمت کشیدی.
- خواهش میکنم عزیز دلم.شبت بخیر.
- شب بخیر.
در بسته شد و رویا از پنجره بالای سرش به آسمان مهتابی آن شب خیره شد. پس فردا به خانواده ی عمویش چه میگفت؟و هفته ی دیگر به آرش چه جوابی میداد.پیشانی اش را مالید و چشم هایش را روی هم گذاشت.
شعری را انقدر زیر لب زمزمه کرد تا خوابش برد:
زندگی شعریست
که تو باید بسرایی آنرا
یا بخوانی آنرا
بشنوی آنرا نیز
دست کم باید آنرا تحسین کنی
تا از این راه
به اردوی ترنم و طراوت برسی
کاش شاعر باشی...

- رویا...رویا جان...
رویا دستی روی صورتش حس کرد .در تختش نشست.
- جانم علی بابا؟
- بلند شو دخترم... فریبا گفت ساعت دوازده کلاس داری...
- مگه ساعت چنده؟
- خیلی دیر نیست.ساعت ده و نیمه.
رویا چشم هایش را مالید و علی بابا را بغل کرد.
- راستی سلام.
علی بابا پدرانه در بغلش فشردش.از هم جدا شدند و علی بابا در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:
- بیا صبحانه دخترم گرچه یک ساعت و نیم دیگه وقت نهاره ولی فریبا برات صبحانه رو باز گذاشت .
از جا بلند شد .موهایش را سرسری شانه ای کشید و به سمت آشپزخانه رفت. فریبا پشت میز آشپزخانه نشسته بود و مجله میخواند. رویا کورمال کورمال سمت سینک رفت و طبق عادت هر روزش سرش را زیر شیر گرفت.
صدای ناله فریبا در آشپزخانه پیچید:
- رویا...
رویا سرش را از زیر شیر بیرون گرفت و با حوله صورتش را خشک کرد.سمت فریبا رفت و با خنده گفت:
- تموم شد...
بوسه ی محکمی به صورت فریبا زد و روی صندلی نشست.علی بابا وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست.
- فریبا جان یه چایی برای من میریزی؟
فریبا زیر لب چشم گفت و از جایش بلند شد.
- رویا تو هم میخوری؟
رویا سرش را تکان داد. علی بابا روزنامه را ورق زد و گفت:
- کلاس رو پیاده میری؟
- قبلا چجوری میرفتم؟
- گاهی اوقات من میرسوندمت ،گاهی اوقات پیاده میرفتی،گاهی اوقات با تاکسی، گاهی اوقات هم...
فریبا سرفه ی سرسری کرد و لیوان چایی را جلوی علی بابا گذاشت.رویا حرفش را تمام کرد:
- گاهی اوقاتم آرش منو میرسوند.آره؟
- آره ...ولی الان من میتونم برسونمت .
فریبا با تعجب گفت:
- سر کار نمیری مگه حاجی؟
- نه تصمیم گرفتم این دو روز رو به خودم مرخصی بدم. اون مغازه به اندازه ی مشتری هاش آدم داره که بچرخوننش.
علی بابا زمان بچگی رویا به مدت سه سال مغازه ساعت فروشی و تعمیر ساعت داشت ولی نزدیک به پانزده سال میشد که با دوستانش مغازه ای زده بود و وسایل تزئینی و دکوری می فروخت. 
- نگفتی بابا من برسونمت؟
- نه پیاده میرم دست شما درد نکنه.فقط بی زحمت آدرسش رو روی یه کاغذ بنویسین.
از جا بلند شد و وسایل صبحانه را جمع کرد .چایی اش را یک نفس بالا کشید و به سمت اتاقش رفت.

***

- شکمت رو مثل زن های حامله بالا میدی و نفس عمیق میکشی ...کافیه به خودت حس سبکی بدی اون وقت میتونی درازکش روی آب بمونی...
رویا خودش را روی آب سر داد و شکمش را باد کرد. بقیه بچه ها پقی زیر خنده زدند.مربی داد زد:
- من میگم مثل زن های حامله ....اینچه وضعشه آخه؟شکل خرس گریزلی شدی. بیا کنار...شادی تو برو...
رویا خودش را از آب بیرون کشاند و لب استخر نشست.زیر لب غر زد:
- همچین میگه مثل زن های حامله انگار من ده بار شش قلو حامله بودم میدونم یه زن حامله چه حسی نسبت به بزرگی شمکش داره...
دختر کناری اش زد زیر خنده.
- خیلی خوب بود...
رویا لبخندی به اجبار زد. از آن روزهایی بود که حوصله ی هیچکاری نداشت.دختر ادامه داد:
- راستش موقعی که زنگ زدم خونتون و از فریبا شنیدم تصادف کردی و فراموشی گرفتی خیلی نگرانت شدم هر چقدر اصرار کردم آدرس بیمارستان رو بده نداد که نداد..گفت دکتر گفته تا یه مدت نباید با کسی ملاقات داشته باشی...منو یادت نیست نه؟
رویا اخمی کرد وگفت:
- ما دوست بودیم؟
- آره خب... خونه ی ما دو سه تا کوچه بالاتر از شماست .برای همین اکثر اوقات با هم میرفتیم خونه..من زیبام.
رویا به شوخی گفت:
- چه جالب منم خیلی زیبام...
هردو بلند خندیدند.مربی داد زد:
- شکوهی..
- ببخشید...
ساکت شدند و بعد از اینکه مربی رویش را برگرداند همدیگر را در آغوش کشیدند.
- منم که میدونی رویــ....
- آره بابا میدونم ....راستی از آرش چه خبر؟
- کی؟
- آرش دیگه
- مگه تو آرش رو میشناسی؟
- همین دو دقیقه پیش گفتم ما اکثر اوقات با هم میرفتیم خونه ها . عاشق دل خسته شما اکثر اوقات مارو می برد . تو رو پیاده میکرد منم دو تا کوچه بعد پیاده میشدم.چه خبرا ازش؟
- راستش...من بهش گفتم تا یک ماه نمی خوام ببینمش.
زیبا داد زد:
- چی؟
مربی دوباره داد زد:
- شکوهی بیا این ور بشین...
بعد از کلاس ،زیبا چنان رویا را کشید سمت رختکن که رویا احساس کرد استخوان شانه اش چند سانت جابه جا شد. 
- آی بابا ...چیکار میکنی؟
- تو چی گفتی؟
- چی رو چی گفتم؟
- آرش رو میگم.چی بهش گفتی؟
- گفتم تا یک ماه نیاد سمتم.البته سه هفته پیش که بیمارستان بودم . 
- آخه چرا؟مگه زده به سرت؟
- زیبا...من ...من خیلی دوسش داشتم؟
زیبا سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و حوله اش را دورش پیچید.
- همیشه یه حسی بهم میگفت ماجرای شما دو تا چندان خوب تموم نمیشه..
برگشت و رویا را که نگاه غمگینش را به در کمدش دوخته بود به سمت خودش چرخاند:
- یعنی تو ...تو هیچ حسی نسبت بهش نداری؟
رویا سرش را به نشانه منفی تکان داد. زیبا موهای مشکی کوتاهش را داخل یک کش جمع کرد. 
- آخه مگه میشه؟هرکسی جای من بود و یک روز درمیون دل دادن و قلوه گرفتن تو و آرش رو میدید عمرا باورش میشد شما ها کات کردین...حالا چرا عین مجسمه ابولهول اینجوری وایستادی؟لباست رو عوض کن بچه های دو ونیم دارن میان.
هردو از در ساختمان ورزشگاه خارج شدند. زیبا مدام به رویا بد و بیراه میگفت و رویا داشت کم کم عذاب وجدان میگرفت. ظاهرا آرش رویا را دیوانه وار دوست داشت .خودش چی؟او هم دیوانه وار آرش را دوست داشته؟

رویا جوش آورد و گفت:
- بس کن زیبا...من هیچ احساسی بهش ندارم.چیکار کنم ؟عاشقی دست خود آدم نیست...دست دلته که اونم یه خل و چل به معنای واقعیه 
زیبا دو تا رانی از کیفش بیرون کشید و بلند گفت:
- ببند بابا...عاشق واقعی باشی هیچ جوری عشقت یادت نمیره...
رویا رانی را ازش گرفت .با اعتراض گفت:
- شعار نده الکی...من همه چی رو یادم رفته از آدم های توی این دنیا هم فقط فریبا،بابام ،آرش و خانواده ی عموم رو میشناسم با تو که تازه یک ساعت و نیمه به این جمع اضافه شدی... از احساسم به آرش هم هیچی یادم نمیاد.تازه فکر کنم...
حرفش را خورد.می توانست به زیبا حرفی بزند؟زیبا دستش را کشید...
- فکر کنی چی؟بگو ببینم رویا..
- فکر کنم ...من شاید کس دیگه ای رو دوست داشته باشم...
زیبا اخمی کرد و با طعنه گفت:
- اِ جدی؟
صدایش را مثل رویا نازک کرد ،همانطور که با دست هایش میشمرد ادایش را در آورد:
- من از آدم های توی این دنیا فقط فریبا و بابام و آرش و خانواده ی عموم رو میشناسم با تو که تازه دوساعته به این جمع اضافه شدی...
رویا از لحن او خنده اش گرفت . مشتی به بازویش زد و گفت:
- زهرمار ...مسخرم نکن...
زیبا جدی تر از قبل گفت:
- نه بابا ...نکنه دوست داری نازتم بکنم هان؟این معشوقه ات رو توی لیست آدم هایی که میشناسیشون نگفتی...نکنه از اون دنیا میشناختیش ما خبر نداشتیم...
- اّه چقدر چرت و پرت میگی ...اتفاقا گفتمش توی اون آدم هابود...
- کی؟...خانواده عموت؟
بعد از چند ثانیه زیبا ایستاد.رویا برگشت و نگاهش کرد . چشمانش گرد مانده بود.داد زد:
- نکنه اون پسره ی هرزه رو میگی...آره؟
رویا دست زیبا را محکم کشید:
- این چه طرز حرف زدنه اونم وسط خیابون.... چرا داد میزنی...
- صبر کن ببینم...عقاب؟..تو داری درمورد عقاب حرف میزنی؟
- ولش کن اصلا بیا بریم ...آبرومون رفت.
هردو راه افتادند زیبا تا تا سر خیابانی که خانه هاشان در کوچه هایش بود . صحبت نکرد. سر خیابان دست رویا را گرفت و اورا وارد بوستان محله شان کرد.
- بیا بشین اینجا ببینم...
محکم روی یکی از نیمکت ها هلش داد .خودش هم کنارش نشست.
- تو دوسش داری؟
- من نمیدونم چه حسیه ...ولی احساسی که بهش دارم خیلی بهتر از حسیه که نسبت به آرش دارم..
زیبا نگاهش کرد. در چند ثانیه طرز نگاهش تغییر کرد. اول بهت بود بعد خشم بعد هم نفرت.از جایش پرید و رفت. انقدر سریع راه میرفت که رویا به دو افتاد.
- صبر کن...زیبا...بابا وایسا...چیشد مگه؟...زیبا...
زیبا ایستاد و در یک حرکت برگشت.رویا محکم به او برخورد کرد . سریع دست و پایش را جمع کرد:
- حداقل بهم بگو ..چیشده ...یه طرفه قاضی نرو...
نفس گرفت و ادامه داد:
- چیزی هست که تو از عقاب میدونی و من نمیدونم؟
زیبا نگاهش را با عصبانیت به او دوخت و گفت:
- فقط یه چیزی: تا موقعی که اسم عقاب تو ذهنته سمت من نیا چون ممکنه دکور صورتت رو بریزم بهم...
و راهش را کج کرد و از بوستان خارج شد.رویا زیر لب گفت:
- چیشد؟
***

رویا سریع از بوستان بیرون رفت تا شاید زیبا را ببیند اما هرچه نگاهش را در خیابان چرخاند اورا ندید. کیفش را روی شانه اش محکم کرد و در پیاده رو راه افتاد.بعد از چند دقیقه پیاده روی ،احساس کرد ماشینی کنارش حرکت میکند. رویش را برگرداند و چراغ های زانتیا مشکی را دید. ماشین شروع به بوق زدن کرد.رویا بی توجه به حرکتش ادامه داد.ماشین مدام بوق و چراغ میزد .رویا بدون اینکه رویش را برگرداند گفت:
- برو پی کارت ...
کسی صدا زد:
- خانم شکوهی...رویا...
رویا رویش را برگرداند.آرش را دید که با چشم های نگران نگاهش میکرد. رویا خشمگین رویش را برگرداند و به راه رفتن ادامه داد. آرش از ماشین بیرون پرید و بازوی رویا را چنگ زد.رویا بازویش را آزاد کرد و گفت:
- ولم کن...مگه قرار نبود...
مردی جلو آمد و با صدای خشمگینی گفت:
- خانم ؟مزاحمه؟
که آرش بلند گفت:
- نخیر نامزدمه میخوام باهاش حرف بزنم....بفرمایین لطفا
کیف شنا رویا را از دستش کشید و با دست دیگرش رویا را به سمت ماشین هل داد و سوارش کرد.خودش هم سوار شد و در را با خشم کوبید.ماشین را راه انداخت و عصبی ولی با صدای آرامی گفت:
- مجبوری انقدر سر و صدا کنی ؟
رویا دست هایش را روی گوشش گذاشت و داد زد:
- پیاده ام کن...نمیخوام باهات جایی بیام.
آرش با صدای آرام تری گفت:
- تو مهلت حرف زدن به من بده ...بعد هرجا خواستی بری خودم میرسونمت...فقط...
رویا که از سستی خودش خشمگین بود به خاطر اینکه نتوانسته بود جلوی آرش را بگیرد تا سوار ماشینش نکند با صدای بلندتری جیغ زد:
- نمیخوام بشنوم..نمیخوام بشنوم...
همه ی تنش میلرزید و احساس نفرت همه ی تارهای صوتی اش را جمع کرده بود تا با همه ی قدرت داد بزنند.آرش کنار زد و داد زد:
- انقدر داد نزن...بهت میگم انقدر داد نزن...
از تحکم صدایش رویا ساکت شد. با پرخاش درحالیکه نفس نفس می زد گفت:
- چی میخوای بگی؟زودباش...
آرش ماشین را روشن کرد و از خیابان خارج شد.رویا با اعتراض گفت:
- کجا داری میری...
- جایی که بشه توش حرف زد...وسط خیابان جای خوبی برای حرف زدن نیست.
بعد از بیست دقیقه هردو از ماشین پیاده شدند و وارد کافی شاپ شدند .آرش در را برایش گشود و رویا وارد شد. هردو به سمت میزی رفتند و پشتش نشستند . در سکوت چند ثانیه ای گذشت تا گارسون آمد.
- آقای خرم ،سفارش میدین؟
- برای من قهوه ترک ،رویا ؟
رویا دستش را روی میز زد و بلند گفت:
- من چیزی نمیخوام.
آرش با اخم گفت:
- دو تا قهوه ترک با کیک شکلاتی...
گارسون دور شد و آرش با صدای لرزانی رو به رویا که با خشم نگاهش را به او دوخته بود و گفت:
- قدیم ها هروقت میومدیم اینجا قهوه ترک سفارش میدادی با کیک...
رویا عصبی گفت:
- حرفت رو میزنی؟

آرش روی میز خم شد. قد بلندش بدجوری توی چشم بود. رویا روی صورتش خیره ماند. زمین تا آسمان با عقاب فرق داشت . موهای قهوه ای روشن خوش حالتی داشت و که خیلی ملایم شانه شده بود .بدون هیچ تافت یا ژل.چشم های عسلی رنگش را به رویا دوخته بود. پوستش برنزه بود و از نظر هیکل از عقاب درشت تر و هیکلی تر بود. لب های قلوه ای داشت که در آن موقعیت قرمز شده بود. گوشش را داد به صدای آرش:
- تو..تو از من مهلت خواستی...حالا هم خیلی از روزی که بهم گفتی یک ماه سمتت نیام گذشته.میتونم ازت بپرسم چه تصمیمی گرفتی؟
رویا نفس عمیقی کشید و چشمانش را به چشمان آرش دوخت .وقتش بود حرفی را که تمام سه هفته پیش به آن فکر کرده بود بزند.
- آرش...تو پسر خیلی خوبی هستی و مطمئنا دختر های زیادی اگه سمتشون بری جواب مثبت بهت میدن ولی ما...ما برای هم ساخته نشدیم ..یعنی میدونی..من فکرش را که میکنم هیچ جوری نمیتونم خودم رو کنار تو تصور کنم...از طرفی...
باید این حرف را میزد؟با فکر اینکه با زدن این حرف ارش دیگر سمتش نمیایدتصمیمش قطعی شد.ولی سخت بود چیزی را که در قلبش بگوید.آرش بریده بریده گفت:
- از طرفی ؟...از طرفی چی؟...رویا حرف بزن...
رویا دست های لرزانش را روی هم فشار داد . به چشمان آرش زل زد. درچشمانش چیزی شبیه التماس میدید.چیزی که موقعی که به عقاب خیره میشد نمیدید. چشم های آرش پاک بود و سرشار از عشق .اما رویا چه میکرد ؟چه میکرد که از دیدن چشم های او هیچ حسی بهش دست نمیداد. صدای آرش اوج گرفت:
- رویا؟چرا به من زل زدی؟حرفت رو بزن...رویا ...توروخدا داری دیوانه ام میکنی...
رویا لرزیدن چانه اش را احساس کرد.در یک حرکت از جایش بلند شد ،کیفش را برداشت و در حالیکه چادر را روی سرش صاف میکرد از در کافی شاپ بیرون پرید.
آرش مقداری پول روی میز گذاشت و به دنبال رویا بیرون دوید.
- یه دقیقه صبر کن...حداقل بیا تا خونه برسونمت.
رویا به خاطر آورد که پولی در کیفش ندارد و حتی آن خیابان هم نمیشناخت.به سمت آرش برگشت .
آرش لبخند محوی زد و دستش را بدون تماس دور رویا حلقه کرد.با هم به سمت ماشین رفتند. در ماشین هیچ کدام حرفی نزدند.صدای ضبط تنها چیزی بود که به گوش میرسید.
منو به حال من رها نکن،تو هم به مرز این جنون برس
اگه هنوزم عاشق منی،خودت به داد هردو مون برس
من از تصور نبودنت،رو شونه تو گریه میکنم
منی که دل بریدم از همه ،ببین برای تو چه میکنم
تمام عمر رد شدم ازت ببین کجا شدم اسیر تو
به پشت سر نگاه نمیکنم که بر نگردم از مسیر تو
به حد مرگ می پرستمت ولی برای عشق تو کمه
خودت به من بگو بهشت تو کجا این همه جهنمه 
رویا با عذاب دستش را جلو برد و ضبط را خاموش کرد.آرش هم بدون هیچ حرفی راه را ادامه داد.